جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

82-تصادف زانیار

سلام جوجه خوبی مامانی؟ مامان که حالش زیاد جالب نیست ولی داره سعی میکنه که به خودش مسلط باشه تا جوجه طلاش اذیت نشه. دوستان فقط اومدم بابت این تاخیر های پی در پی عذر خواهی کنم و بگم که من و مارتیا حالمون خوبه اما زانیار تصادف کرده.... از قسمت پا بدجور صدمه دیده ، دکترا میگن چیزی نیست اما باید ی عمل کوچولو بشه!!!!!! منم که خدای استرس! حرفشون رو نمیفهمم اصلا ..... اگه چیزیش نیست پس عمل واسه چی؟؟؟؟؟ یادتونه یبار آینه افتاد شکست به خدا معتقدم این بدبیاری ها هنوزم از گور اون آینه هه بلند میشه .... سی میکنم زودی خبر دقیقش رو بدم . عموهاش  و پسر عموش میدونستن . نامردا تازه بهم خبر دادن......
31 تير 1392
2631 0 110 ادامه مطلب

78-سفرنامه ی 1

سلام سلام و صد سلام اول به شما دوستهای خوبم و بعد هم به یکی یدونه پسر خوشگل و آرومم که الان عین خرس آلاسکا لالا کرده و تکون نمیخوره... اول از همه از تک تکتون به خاطر اینکه مثل همیشه به یادم بودین تشکر میکنم باور کنید دلم برای مهربونیای همتون یه ذره شده بود .... وقتی داشتم پیغاماتونو میخوندم اشک شوق از چشمام میومد و اصلا باورم نمیشد که این همه بهم لطف داشته باشید چی میتونم بگم جز همین ٥ کلمه ی ساده : دوستتون دارم دوستای با معرفت از سایا جون  و عاطفه جون هم که بی اندازه ممنونم که توی این مدت همش به فکر من و مارتیا بودن و از راه دور هوامونو داشتن . ...ایشالا بتونم جبران کنم خوشگل خانوماااا ...
23 تير 1392

79-سفر نامه ی ۲ - تصویری

زمان رفتن - فرودگاه زیبای امام   هواپیمای اولی   طلوع خورشید در هواپیما         ghaza  یا مرغ بود یا بیف     رسیدن به ترکیه ، فرودگاه آتاتورک / ترانزیت اول                  عکس مارتیا در ادامه مطلب بازدید فراموش نشه هواپیمای دوم                           غذای دومی که اصلا نتونستم لب بزنم (حال...
21 تير 1392

77-داستان های خدا(7)

تو قشنگترینی.... فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود,روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی؟ - نه - مطمئنی؟  - نه - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم - راست می گی؟ - از ته قلبم اره دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شاد چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو  پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت. از خودگذشتگی..... سال ها پيش زماني که به   عنوان داوطلب در بيمارستان...
10 تير 1392

76-خداحافظی موقت - زندگی جدید با زانیار

سلام پسر قشنگم هر چقدر که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشم و با هر تکونت قلبم پر میکشه برای لمس اون دست و پاهای کوچولوت که بعضی وقتا با همچین قدرتی لگد میزنه که ی تیکه از شکمم میپره هوا!... نمیتونم بگم چقدر و به چه اندازه اما بی بهونه و عاشقونه میپرستمت.... عزیزه دله مامانی اسم قشنگت انتخاب شد آرتان ، شاران ، کاوان و مارتیا ، رو روی چهار تا کاغذ جدا گونه نوشتیم و شانسی گذاشتیم لای ۴ برگ مختلف از قرآن و مادر بزرگم واست دعا کرد و یک صفحه رو کاملا نادیده و شانسی باز کرد و اسم قشنگت شد مارتیا مشکینی مارتیا یک اسم کردیه به معنای جنگجو و سلحشور .... جای دیگه ای هم منیش میشد آدم و انسان بزرگ و شایسته تلفظش هم ب...
28 خرداد 1392

73-بار گناه داستان پنجم (5)

عزیزم قسمت پنجم بار گناه رو با خلاصه ای از روزهای سیاهم توی کالج واست نوشتم .... واسم نوشتنش سخت بود اما چون قولش رو بهت داده بودم باید مینوشتم.... +هر کسی که این داستان رو میخونه و میپسنده ی حمدی هم برای پدرام و فرزام و پریا و تمام اموات بخونه ، این تنها خواستمه... ممنون از در که اومدم تو بدون حتا یک نگاه به مامانم به سمت اتاق رفتم ، کیفم رو از دوشم درووردم و با یک حرکت پرتش کردم رو تخت و خودم هم افتادم کنارش و شورو کردم گریه کردن.... مامانم که از چهرش معلوم بود که حسابی نگران شده نشست کنارم و در حالی که موهام رو نوازش میکرد ازم دلیل این آشفتگی حال و گریه رو پرسید یادمه که این ی جملرو تقریبا با جیغ گفتم : من دیگه هرگز...
22 خرداد 1392
10199 0 26 ادامه مطلب

72-حال این روزای من - قبل از سفر- آخرین دکتر

 سلام پسری مامانی ، قفونت برم که هنوز بدون اسمی فندقم ، ۴تا اسمت (آرتان، شاران ، مارتیا ، کاوان)هرکدوم ۵۰% از هر طرف رای اورده و مامان مونده که کدومو انتخاب کنه؟؟ البته به خاطر آقا زانیار هم که گیر داده که اسمت باید کردی باشه از خیلی از اسمهای زیبای فارسی گذشتم .... حالا در ادامه ی مطلب به تو و خبرهای تازه میرسیم فلا بریم سر ی مسابقه ی وبلاگی که من از طرف: مامانی هدیه جون (هلوی سرخ و سفید خوشگلم) مامانی امیر رضا ( عاطفه جون مهربونم ) و سایا جون (دوست خوشگل خودم) به این مسابقه دعوت شدم مرررررررررررررررررررررررررررسی از همتون که به یادم بودید و دعوتم کردید بریم سراغ سوال و جواب ها! ...
19 خرداد 1392

68-یک عدد رستم دستان ۵ ماهه

  سلام اقا پسر مامان ، عزیزه دلم ۵ ماهه شدنت مبارک باشه جیگررررررررررررررم  ، ماشالله هزارماشالله بزرگ شدی و الان تقریبا ۲۰ هفته و ۲ روزه که تو دله مامانی ، تکون میخوری و حسابی مامانی رو دیوونه میکنی ، وااااای دلم میخاد بغلت کنم و محکم فشارت بدم، همه چیزه من ، حتا فکر اینکه اون روزای اول ورودت تورو نمیخواستم ، برام باور نکردنی و بعید میاد، خدایا این عشق مادری واقعا چیه که آدمارو اینجور تغییر میده؟ خوشجیل من عاشقتم همین و بسسسسسسسسس رستم کوشولوی قشنگم مامان مامانی دیروز واست یه شیر دوش - لیف نوزاد - دندونی - عروسک  - یه آویز بالای تخت نوزاد و یه ساک حمل وسائل نوزاد خرید ، واقعا دستشون درد ...
15 خرداد 1392